خوانش چهار فصل اول کتاب"اخلاق: شناسایی درستی و نادرستی"
کتاب مشهوری در آمریکا با عنوان "Ethics: Discovering Right and Wrong" در حوزه ی فلسفه و علم اخلاق منتشر شده که مورد استقبال فراوان کتابخوانان انگلیسی زبان و محافل آکادمیک قرار گرفته است.این کتاب را دو نفر از فیلسوفان و نویسندگان حرفه ای فلسفه با نام های Louis P. Pojman و James Fieser نوشته اند. این کتاب خواندنی در چندین بخش قرار است در سایت رادیو زمانه منتشر شود و تا کنون نیز سه فصل این کتاب با عنوان "اخلاق: شناسایی درستی و نادرستی" توسط "شهرام ارشدنژاد" ترجمه شده که در ادامه این سه فصل را با هم می خوانیم:

اندیشه زمانه – "اخلاق: شناسایی درستی و نادرستی": این عنوان کتابی است اثر دو استاد فلسفه، لویی پویمان و جیمز فیسر، که "زمانه" آن را فصل به فصل انتشار میدهد. اندیشه زمانه سپاسگزار شهرام ارشدنژاد، مترجم کتاب است به خاطر اینکه حاصل تلاش چند ساله خود را در اختیار ما برای نشر گذاشته است.
__________________________________________________________________
درباره نویسندگان


_________________________________________________________
دیباچه کتاب

اخلاق چیست؟
چند سال پیش ملت با پخش خبری دهشتناک از نیویورک به لرزه درآمد و شوکه شد. زنی جوان به نام کیتی جینُویز (Kitty Genovese) در محلهی خودش شبانه چاقو خورد. او قربانی سه دور حملهی جداگانه شد درحالی که سی و هشت تن از همسایگان محترم و قانون مآب دیدند یا شنیدند که ضارب سه بار به این زن حمله کرد، او را کتک زد و با چاقو پیکرش را درید. در طول سی و پنج دقیقه نزاع، مرد مهاجم او را کتک زد، چاقو زد، رهایش کرد و دوبار دیگر بازگشت و کارش را تکرار کرد تا آن که زنِ درمانده جان سپرد. کسی تلفن را برنداشت که به پلیس زنگ بزند، کسی فریاد بر سر آن مهاجم نکشید، کسی به یاری جینویز نیامد. سرانجام زنی هفتاد و یک ساله، پلیس را خبر کرد. دو دقیقه طول کشید تا آنان در محل حاضر شدند ولی دیگر جینویز مرده بود.
"John Rawls, A Theory of Justice (Harvard University Press, 1971), pp. 176, 423"
شاید برای اخلاق بیشتر دلپذیر باشد که رفتار غیرخودخواهانه و ایثارگرانهی بیشتری از ما بطلبد، ولی نتیجهی چنان اصولی شاید فرار از اخلاق، گناه عمیق اخلاقی و یک کارکرد بی خاصیت باشد. به همین خاطر، بسیاری از نظامهای اخلاقی محدودیتهای بشری را محاسبه میکنند.
__________________________________________________________________
نسبیت گرایی اخلاقی
در سدهی نوزدهم، مبلغان مسیحی گاهی از زور برای تغییر آداب دینی مردم قبایل بخشهایی از آفریقا و جزایر اقیانوس آرام استفاده میکردند. از برهنگی آنان، چند همسری، کارکردن در روز سابات ( مترجم: روز هفتم هفته است که روز استراحت و دعا و نیایش است این در نزد یهودیان و برخی گروه های مسیحی روز شنبه است و در نزد بسیاری از مسیحیان یکشنبه است همان طور که در نزد مسلمانان این روز جمعه است ) و قربانی کردن بچهها بسیار شگفت زده میشدند. آنان قصد داشتند روح این کافران بیچاره را نجات دهند و آنان را اصلاح کنند. لباس بر تنشان کردند، زنان را از همسرانشان به منظور ایجاد خانوادههای تکهمسری جدا کردند، روز سابات را تعطیل و از قربانی کردن بچهها جلوگیری کردند. آنها گاهی در جریان کار بینظمی اجتماعی به وجود میآوردند، که باعث ناامیدی بی حد زنانِ بی همسر و فرزندانِ یتیمِ شان میشد. آن مردمان، دین تازه را نمیفهمیدند، اما آن را به خاطر قدرت مردان سفید میپذیرفتند. مردان سفید اسلحه و دارو داشتند.
برای نمونه، اسکیموها افراد کهن سال خود را میگذارند از گرسنگی بمیرند، در حالی که ما معتقدیم این کار اخلاقیِ نادرستی است. مردمان اسپارت در یونان باستان و مردمان دوبو "Dobu, New Guinea" در گینهی نو معتقد بودند و هستند که دزدی کار اخلاقیِ درستی است، ولی ما باور داریم که این کاری نادرست است. بسیاری از فرهنگها در گذشته و حال مراسم قربانی کردن کودکان را به جا میآوردند و شاید هنوز میآورند.
History of Herodotus, trans George Rawlinson (Appleton, 1859), Bk 3, Ch 38"
"Ernest Hemingway, Death in the Afternoon (Scribner’s, 1932), p 4"
Ruth Benedict, Patterns of Culture (New American Library, 1934), p 257
W G Sumner, Folkways (Ginn & Co., 1905), Sec 80, p 76
Ruth Benedict, Patterns of Culture (New American Library, 1934), p 257
Nancy Scheper-Hughes, “Virgin Territory: The Male discovery of Clitoris,” Medical Anthropology Quarterly 5, no 1 (March 1991): 25-28
شپر-هیوز تحمل را برای ارزشهای فرهنگی دیگر تبلیغ میکند. او مینویسد، "من از اعتقاد ختنهی زنان بیش از هر زن دیگری که میشناسم متنفر نیستم. ولی از شنیدن صدای منطق غربی [که دیدگاه و قضاوت خودش را تحمیل میکند] بیشتر بیزارم." او بحث میکند که قضاوت غیر عقلانی فرهنگهای دیگر بر این فرض استوار است که ما بهتر از مردمی که در آن فرهنگ تشخیص درستی و نادرستی اعمال خویش را میدهند، بدانیم.
Melville Herskovits, Cultural Relativism (Random House, 1972
مردمشناس، است. وی با صراحت بیشتری نسبت به بندیکت و شپر- هیوز بحث میکند که نسبیتگرایی اخلاقی تحمل بین فرهنگی را به دنبال دارد:
E O Wilson, On Human Nature (Bantam Books, 1979), pp.22-23
Colin Turnbull, The Mountain People (Simon & Schuster, 1972)
ولی او مدارکی هم به دست آورده است که در زیر بستر این جامعهی در حال مرگ، کد ژرفتر اخلاقی وجود دارد مربوط به زمانی که این قبیله شکوفان بود، که گاهی به مناسبتی به سطح میآید و روی زیبای خود را نشان میدهد.
See Willard V Quine, Word and Object (MIT Press, 1960) and Ontological Relativity (Columbia University Press, 1969); Benjamin Whorf, Language, Thought and Reality (MIT Press, 1956)
مطرح شد، که میگوید زبانها به نحو بنیادین از یکدیگر متفاوت هستند به طوری که ما نمیتوانیم به دقت مفاهیم را ترجمه و منتقل کنیم. گروههای زبانی توسط واژهها معانی متفاوتی میدهند. موضع کوآین چنان است که میگوید دانستن این که یک سخنگوی بومی به یک خرگوش اشاره میکند و میگوید "گاواگایی" gavagai او از واژهای استفاده میکند که به خرگوش، یا بخشی از خرگوش، یا چیز دیگری دلالت میکند. این نظریه میگوید که زبان ذات یک فرهنگ است و به طور اساسی واقعیتش را شکل میدهد بطوری که آن فرهنگ را از زبانها و فرهنگهای دیگر متمایز میکند. این نکته سپس به این مفهوم سرایت میکند که اصول اخلاقی هر جامعهای به بستر قوام یافتهی یگانهی زبانی آن فرهنگ وابسته است.
Clyde Kluckhohrn, “Ethical Relativity: Sic et Non,” Journal of Philosophy 52 (1955)
و ویلسون
E O Wilson, On Human Nature (Bantam Books, 1979), pp 22 – 23
توسعه میدهند – وظایف جبران سازی و انتقام گیری، مقرارتی بر رفتار جنسی، تعهد والدین نسبت به فرزندان، و اصل عدم خشونت و آسیب غیر ضروری، و آن حسی که میگوید مردمان نیکو بهتر است شکوفا شوند و گناه کاران مجازات – این و ویژگیهای دیگر یک مجموعه از تجربههای مشترک بشری را میسازند، مجموعهای از ارزشهای مشترک از دل سختیها و رنجهای مشترکِ بشر و تلاش برای بقا و شکوفا شدن در این جهان با امکانات محدودش.
فصل سوم
عینیتگرایی اخلاقی
این داستان صبا است، دختری از مالی:
Kevin Bales, Disposable People (University of California Press, 2000), pp 1-2
(صبا سرانجام گریخت تا داستانش را بازگویی کند.)
با اطمینان باید گفت که این داستان برده داری مدرن و نمونهای از بی عدالتی است. با صبا با بی رحمی وحشیانهای رفتار شد. آن چه بر وی رفت نمیباید بر سگ روا کرد، چه رسد به یک دختر کوچک. این کار از دید اخلاقی نادرست است، حتا اگر کسانی که وی را کتک میزدند معتقد بودند کارشان از دید اخلاقی مُجاز بوده است. تو میتوانی صادق باشی ولی برخطا.
"Positive Laws (from the Latin jus gentium, “laws of nations"
ساختهی دست بشر را ارزیابی کنند.
"Aristotle, Nicomachean Ethics (Oxford University Press, 1925), Bk 1, p 7"
"Thomas Aquinas, Summa Theologia, in Basic Writings of St Thomas Aquinas, ed A C Pegis (Random House, 1945), Q94"
"Eric D’Acry, Human Acts (Oxford University Press, 1963), Ch 4"
" prima facie duties این واژه ی لاتین را باید پریما فاچی بخوانید و به معنای ظهور اولیه، دیدگاه اولیه یا پیش از تحقیق هم هست"
یعنی آنها در ابتدا به یکدیگر موکول میشوند، یا در ظاهرِ نخست [مطرح میشوند]، تا هنگامی که با یک وظیفهی اضطراری زیرپا نهاده شوند.
"William D Ross, The Right and the Good (Oxford University Press, 1932), p 18f"
برای نمونه، حتا اگر اصلی از عدالت به طور کلی بر اصل بخشندگی بچربد، فرصتهایی وجود خواهند داشت که فرد بتواند کارهای نیک بسیار بزرگ کند با قربانی کردن مقدار اندکی از عدالت؛ پس یک عینیتگرا ممکن است ترجیح دهد که بر اساس اصل بخشندگی رفتار کند.
" Renford Bambrough, Moral Skepticism and Moral Knowledge (Routledge, Kegan & Paul, 1979), p 33"
"Nonoverrideableاین بدان معنی است که اولویتِ یک اصلِ اخلاقیِ مطلق زیرپا نهادنی نیست"
هستند. بلکه بر عکس، چنان است که اصول اخلاقی عینی و جهانی وجود دارند، معتبر برای همهی مردمان و همهی محیطهای اجتماعی [بشری]. اگر ما بتوانیم، در یک مفهوم ایده آل، اثبات کنیم یا نشان دهیم که این عقلانی است باور کنیم دست کم یک اصل اخلاقی عینی وجود دارد که به همهی مردمان در همه جا مربوط میشود، پس ما نشان دادهایم نسبیتگرایی احتمالا بی اعتبار است و آن عینیتگراییِ محدود درست است. به واقع من باور دارم که بسیاری از اصول اخلاقی عمومی همهی موجودات خردمند را به هم مربوط میکند ولی یک اصل کافی است که نسبیتگرایی را رد کند:
فصل چهارم
ارزش و موضوع کنکاش در پی امر خیر
چه مجموعهای از چیزها باارزشاند؟ برخی چیزهایی را که ما معتبر میدانیم، به راستی ابتدایی هستند، مانند یک جفت کفش نو یا مارک خاصی از یک نوشابهی سودا. بله ما از آنها لذت میبریم، ولی اعتبار ضروری واقعی ندارند. چیزهای دیگر ولی میباید به غایت مهم باشند، در بالای آن لیست شاید بسیاری از ما ارزش جان انسان را بگذاریم. با این همه، بسیار دشوار است که در چیزی ارزشی ببینیم مگر آن را تجربه کنیم.
برخی از ما ممکن است ادعا کنند ارزشی مطلق باید بر جان آدمی نهاد. اینک فرض کنید به شما بگویم که من ماشین حیرتآوری اختراع کردهام که انرژی و زمان بسیار زیادی را در زندگی روزانهی آدمی پس انداز میکند. ولی نقطهی تاریک اختراعِ حیرت آور این است که ممکن است باعث مرگ ۷۵۰۰۰ نفر در سال شود. آیا شما از این دستگاه استفاده خواهید کرد؟ شاید استفاده از آن را بپرهیزید بر این اعتبار که جان آدمی به مراتب باارزشتر از آرامش و راحتی ما است. ولی فرض کنید اقتصاد ما گرد استفاده از این دستگاه بچرخد، و بدون آن، جامعه ممکن است به درون یک دورهی فروپاشی اقتصادی تصورناپذیر فرو برود. شاید شما همچنان از استفاده از آن دستگاه خودداری کنید و اصرار کنید که ما باید توقعات اقتصادی خویش را عوض کنیم، به جای آن که مدام جانهای بسیاری را قربانی کنیم.

معمای جولیان آسانژ

پناه بردن جولیان آسانژ موسس سایت افشاگر ویکیلیکس به سفارت اکوادور در لندن بحرانی دیپلماتیک را باعث شده که جار و جنجال بر سر آن اصل ماجرا و علل ایجاد این بحران را تحت الشعاع خود قرار داده است.
صورت این مسأله بیشتر به یک لطیفه میماند: یک تبعه استرالیا جهت احتراز از استرداد خود از بریتانیا به سوئد از اکوادور پناهندگی سیاسی گرفته چون میترسد او را به آمریکا بفرستند. اما در واقعیت این صورت مسأله لطیفه نیست بلکه سوء برداشت احتمالا عمدی از واقعیتهاست.
جولیان آسانژ یک چهره جنجالی است. او پس از تأسیس سایت ویکیلیکس و انتشار مکاتبات دیپلماتیک محرمانه ایالات متحده آمریکا و سایر کشورها معروف شد. افشاگریهای ویکیلیکس بیش از آن که باعث شرمندگی آمریکا شود باعث سرافکندگی طرفهای آن کشور شد. اسناد افشا شده نشان داد که دستگاه سیاست خارجی آمریکا در خفا هم کم و بیش همان حرفهائی را میزند که علنی میگوید اما این دیگران هستند که ظاهر و باطنشان از زمین تا به آسمان تفاوت دارد.
حکم اینترپل برای دستگیری جولیان آسانژ
جالب این که افشاگریهای ویکیلیکس باعث شد که خیلی از کشورهای به اصطلاح جهان سوم، تنها به سبب دشمنی با آمریکا، از آسانژ تجلیل کنند و او را "قهرمان آزادی بیان" در جهان بخوانند. اما کسی از آنها سئوال نکرد که اگر همین قهرمان اسناد آنها را افشا کرده بود با او چه میکردند. آیا هنوز قهرمان میبود؟
در هرحال شهرت آسانژ برایش دوستان و دشمنان زیادی آفرید. دشمنانش او را یکی از فرصتطلبترین و عوامفریبترین افراد در جهان میدانند که هدف اصلیاش نه آزادی بیان بلکه منافع شخصی بوده است. در مقابل هوادارانش که او را "قهرمان آزادی بیان" محسوب میکنند معتقدند تمام گرفتاریهای جولیان آسانژ ریشه در انتقامگیری آمریکا از او دارد.
اما احتمالا واقعیت این نیست. گرفتاری فعلی آقای آسانژ اصلا ربطی به ویکیلیکس ندارد. مسأله او این است که دو زن در سوئد از او شکایت کرده و او را متهم به تعرض جنسی کردهاند و چون او خودش حاضر نشده داوطلبانه برای ادای شهادت در برابر قاضی سوئدی حاضر شود، دادگستری آن کشور حکم جلب بینالمللی او را صادر کرده است.
حالا حقیقت چیست؟ اگر این زنها درست میگویند گرفتاری موسس ویکیلیکس با آمریکا نباید باعث شود بر انحرافات اخلاقی احتمالی او سرپوش گذاشته شود. باید مورد او تحت رسیدگی قرار بگیرد و مطابق قانون با او رفتار شود.
از طرف دیگر اگر شاکیان دروغ میگویند باید به عنوان مفتری تحت تعقیب قرار بگیرند و نام آقای آسانژ پاک شود اما تا وقتی که او به سوئد نرود این ابهام برطرف نخواهد شد. با این همه به نظر میآید که جولیان آسانژ ترجیح میدهد همواره سایه این اتهام برسرش باشد تا این که در سوئد به سئوالات پاسخ دهد.
او میگوید بیم آن دارد که اگر به سوئد برود دولت سوئد او را تحویل آمریکا بدهد که برایش خطر مرگ در پی دارد. در حالی که اگر قرار باشد او را تحویل آمریکا بدهند احتمالش در بریتانیا خیلی بیشتر از سوئد است. بریتانیا نزدیکترین متحد و بهترین دوست آمریکاست که معاملات و مبادلات پنهانیاش با آمریکا بر کسی پنهان نیست.
در مقابل سوئد که به عنوان یکی از آزادترین کشورهای جهان چه از نظر سیاسی و چه از نظر اجتماعی شهرت دارد داری اینچنین روابطی با آمریکا نیست. از آن گذشته سوئد یکی از مورد احترامترین کشورها در جامعه بینالمللی است و بعید به نظر می آید که بخواهد این احترام را فدای دعوای آمریکا و ویکیلیکس کند.
دیگر این که موسس افشاگر ویکیلیکس که خود را مدافع سرسخت آزادی بیان میداند برای فرار از مسترد شدن به سوئد که یکی از مهدهای آزادی بیان است به اکوادور پناه برده که در زمینه آزادی بیان و قلم کارنامه سیاهی دارد و به سرکوب روزنامه نگاران آزادیخواهش شهره است.
به غیر از این که جولیان آسانژ چندی پیش از طرف یک تلویزیون وابسته به کرملین در روسیه با رئیسجمهوری چپگرای اکوادور مصاحبه کرد، یک دلیل دیگر هم او و اکوادور را به هم نزدیک میکند و آن خصومت هر دو با آمریکاست. اگر اینطور نبود، بسیار دور از ذهن بود که او به سفارت اکوادور پناه ببرد و دور از ذهن تر بود که دولت اکوادور روابط خود با بریتانیا و سوئد را فدا کند و به او پناهندگی سیاسی بدهد.
و بالاخره این که تکلیف آن دو زنی که در سوئد از جولیلن آسانژ شکایت کردهاند چه میشود؟ آیا آنها حق و حقوقی ندارند؟ اگر واقعا درست بگویند و موسس ویکیلیکس به آنان تعرض جنسی کرده باشد، آیا عادلانه است که به سبب خصومت اکوادور با آمریکا حق دو زن سوئدی که از یک استرالیائی شکایت کردهاند پایمال شود؟
جالب اینجاست که سازمانهای مدافع حقوق زنان که به هر بهانه کوچکی اعلامیه میدهند و تظاهرات برپا میکنند در این باره سکوت کردهاند. آیا جار و جنجالی که بر سر این مسأله برپا شده آنها را هم مرعوب کرده است؟
افشین مبصر ، بی بی سی:
خوانش کتاب "رفتارشناسی تماس (جنسی)" اثر دزموند موریس
نام کتاب: رفتارشناسی تماس (جنسی)
اثر: دزموند موریس
مترجم" عبدالحسین وهاب زاده
ناشر: چاپ اینترنتی، ویرایش اول 1390، 169 صفحه
هنگامی که دو فرد به طور فیزیکی همدیگر را لمس می کنند اتفاق ویژه ای می افتد . غرض از نوشتن این کتاب تمرکز بر روی این پدیده ی ویژه است.
لینک دانلود: (حجم کتاب 3.19 مگابایت)
www.keetab.persiangig.com/document/E-BOOKS/Anthropology/Raftarshenasi_Tamas_-_Morris.pdf
بخش هایی از مقدمه کتاب:
صمیمی بودن به معنای نزدیک بودن است و میبایست در ابتدای امر روشن نمود که مقصود از نزدیک بودن صرفا به مفهوم لغوی آن است .
لذا به تعبیر این کتاب زمانی دو فرد نزدیک و صمیمی اند که در تماس بدنی با یکدیگر قرار گیرند.هدف ما بحث درباره ی طبیعت این تماس است ،
خواه فشردن دست دیگری باشد یا جفتگیری با او ، زدن دست به پشت کسی باشد یا سیلی زدن به صورتش ، مانیکور کردن ناخن کسی باشد و یا انجام عمل جراحی بر روی او.
روش من در این کار شیوه ی یک جانور شناس است که در رشته ی رفتار شناسی تربیت یافته که کارش مشاهده و تجزیه و تحلیل رفتار حیوانات است. در این مورد خاص توجه خود را به حیوانی بنام انسان محدود نموده ام و سعی کرده ام آنچه را که مردم انجام می دهند ، نه آنچه را که می گویند و نه حتی آنچه را که میگویند انجام میدهند ، بلکه کاری را که عملا بدان مشغولند مورد مشاهده قرار دهم.
برای انسان بالغ دشوار است که به رفتار انسانی به چشمی نگاه کند که گویی برای اولین بار با آن برخورد میکند ولی اگر رفتار شناس بخواهد درک تازه ای از این رفتار داشته باشد دقیقا باید همین کار را انجام دهد . و بدیهی است که هر چه یک رفتار متداولتر و عادی تر باشد ، این امر مشکلتر میشود.
علاوه بر آن هر چه یک رفتار صمیمیتر باشد ، بار عاطفی آن بیشتر میگردد .
شاید به همین دلیل باشد که رفتارهای تماسی متداول انسان ، علی رغم اهمییت فراوان و تمایلی که بر می انگیزند ، این چنین اندک مورد مطالعه قرار گرفته اند.مطالعه ی رفتارهای بسیار دور از برخورد با انسان بسیار راحت تر است تا تحقیق علمی و عینی رفتارهای بسیار شناخته شده ای مثل در آغوش گرفتن ؛ بوسیدن مادرانه ، یا نوازش عاشقانه .
در شرایط محیط اجتماعی که هر روزه شلوغتر میشود و افراد هویت فردی خویش را هر چه بیشتر از دست میدهند ، بررسی مجدد روابط فردی نزدیک اهمییت روزافزون می یابد و اگر در این مورد به سرعت اقدام نشود ، روزی مجبور به طرح مایوسانه ی این سوال خواهیم شد که : واقعا بر سر عشق چه آمده است ؟ زیست شناسان اغلب از به کار بردن واژه ی عشق تفره میروند ، گویی که این واژه جز رمانتیسم مهلم از فرهنگ چیز دیگری را منعکس نمیکند ، اما عشق یک واقعیت زیست شناختی است .
متاسفانه ما روز بروز بیشتر غیرقابل لمس میشویم و از یکدیگر فاصله میگیریم ، بدون اینکه خود متوجه آن شده باشیم . این عدم تمایل به تماس فیزیکی با پرت افتادگی عاطفی نیز همراه بوده است.
گویی انسان شهر نشین جدید زرهی بر علیه عواطف و احساسات برتن نموده و با دست مخملی در دستکش آهنین می رود تا از درک احساسات نزدیکترین کسان خویش نیز بیگانه گرد.
دزموند جان موریس(Desmond Morris) متولد ۱۹۲۸، یک جانورشناس، رفتارشناس و همچنین انسانشناس محبوب بریتانیایی است.
کتابهای او تاکنون به دهها زبان زنده ترجمه و در سطح جهان دهها میلون نسخه فروش داشته اند.کتاب " میمون برهنه" ی او پس از اصل انواع داروین جنجالی ترین و پرتیراژترین کتاب علمی است؛ کتابی که دنیا را تکان داد و 3 ماه پس از انتشار به 17 زبان ترجمه شد.
خوانش کتاب "لذات فلسفه" اثر ویل دورانت

اثر: ویل دورانت
مترجم: عباس زریاب خویی
ناشر: شرکت انتشارات علمی فرهنگی، تهران، چاپ هجدهم 1385، 520 صفحه
لینک دانلود: (حجم کتاب 8.92 مگابایت)
http://keetab.persiangig.com/document/E-BOOKS/Philosophy/lazzate_falsafe.pdf
لذّات فلسفه: پژوهشی در سرگذشت و سرنوشت بشر (به انگلیسی: The Pleasures of Philosophy) کتابی است از ویل دورانت، مورّخ و فلسفهدان آمریکایی. این کتاب نخستین بار در سال ۱۹۲۹ میلادی با عنوان «کاخهای فلسفه» چاپ شد. ناشران نام کنونی را به نویسنده پیشنهاد میدهند، و در چاپهای پس از آن، کتاب با این نام منتشر میشود. این کتاب شامل نظریات خاص ویل دورانت درباره مسایل اساسی زندگی و سرنوشت بشر است. کتاب لذات فلسفه نخستین بار در سال ۱۳۴۴ هجری خورشیدی با ترجمه عباس زریاب خویی در ایران منتشر گردید. چاپ بیست و یکم کتاب توسط شرکت انتشارات علمی و فرهنگی در سال ۱۳۸۸ روانه بازار گردیدهاست.
این کتاب پانصد صفحهای در نه بخش و ۱۲۶ گفتار تنظیم شدهاست. عنوان برخی گفتارها چنین است: عصر زیست شناسی، نسبیت اخلاق، روابط جنسی و اخلاق، تحول زناشویی، زیبایی چیست، بیان نژادی تاریخ، مرگ اقوام، آینده آمریکا، شراب و آزادی، مخارج مدینه فاضله، عرفان، جادوگری، وظیفه دین.
فرح پهلوی از جمع آوری آثار هنر معاصر در ایران می گويد

روزنامه گاردين می نويسد که آثار جمع آوری شده در موزه هنرهای معاصر تهران بزرگترين گنجينه هنر مدرن خارج از آمريکا و اروپای غربی است.
اين مجموعه کم نظير که بسيار به ندرت و فقط در سال های اخير بخش هايی از آن به نمايش گذاشته شده آثار متعددی از نقاشان سرشناس هنر معاصر (مدرن) مثل جکسون پولاک، اندی وارهال و فرانسيس بيکن را شامل می شود.
تمام اين آثار در دهه پايانی حکومت پهلوی و زير نظر مستقيم فرح ديبا ملکه سابق ايران خريداری و جمع آوری شدند. روزنامه گاردين همزمان با آغاز نمايشگاه جديدی از آثار هنری در موزه هنرهای معاصر ايران، با فرح ديبا در مورد نحوه جمع آوری اين گنجينه بزرگ گفتگويی انجام داده که فشرده آن به اين شرح است.
گاردين: فکر اوليه خلق و يا جمع آوری يک چنين گنجينه ای از کجا آمد؟
فرح ديبا: من هميشه به هنر علاقه داشتم. در سال هايی که در مقام ملکه ايران بودم ضمن تلاش برای تقويت و معرفی هنرهای سنتی و بومی ايران سعی کردم که هنرهای معاصر را به علاقمندان در ايران معرفی کنم. من به نقاشی و مجسمه سازی مدرن علاقه ويژه ای داشتم. در آن زمان در تهران چند گالری خصوصی تاسيس شد و وزارت فرهنگ و هنر نيز جشنواره های ساليانه ای برپا می کرد که من هميشه در برگزاری و افتتاح آنها نقش فعالی داشتم.
در جريان صحبت با يکی از نقاشان مدرن ايران به نام «ايران درودی» وی مطرح کرد که چرا در ايران محل مشخصی برای نمايش آثار هنری مدرن وجود ندارد. پس از اين گفت و گو من هم به اين نتيجه رسيدم که بنای يک موزه برای هنرهای معاصر در تهران می تواند بسيار جالب باشد.
بعدا نيز با خودم فکر می کردم که چرا آثار هنرمندان خارجی را نيز در اين مجموعه نگنجانيم. در آن زمان با کامران ديبا (يک معمار برجسته و از اقوام فرح ديبا) صحبت کردم تا يک چنين ساختمانی را طراحی کند.
اوايل دهه ۱۹۷۰ ميلادی بود و درآمد حاصل از فروش نفت افزايش پيدا کرده بود. من با اعليحضرت و اميرعباس هويدا نخست وزير وقت صحبت کردم و گفتم که شايد بهترين زمان برای خريد آثار هنری باستانی ايران و آثار هنری معاصر باشد. با موافقت آنها پروژه ساختمان موزه هنرهای معاصر و موزه فرش ايران در محوطه پارک فرح (پارک لاله فعلی) آغاز شد. من تاکيد داشتم که اين مراکز هنری در پارک ها ساخته شوند تا مردم بيشتری بتوانند به ديدن آن بروند.
کامران ديبا هم طرح بسيار جالبی برای اين ساختمان طراحی کرد که از بناهای سنتی ايران الهام گرفته و در نهايت خانه جديدی برای آثار هنری معاصر ساخته شد.
چه کسی يا چه مرجعی در مورد خريد و جمع آوری اين آثار تصميم می گرفت؟
هم آثار ايرانی و هم آثار خارجی زير نظر مستقيم دفتر من خريداری می شدند. بودجه آن از سوی شرکت ملی نفت ايران و سازمان برنامه و بودجه تامين می شد. افرادی که در اين کار شرکت داشتند دو فرد آمريکايی به نام های «دونا استين» و «ديويد گالووی» بودند و همين طور کامران ديبا که طراحی و ساختمان موزه را برعهده داشت و کريم پاشا بهادری که در آن زمان رييس دفتر کابينه دولت وقت ايران بود.
اکثر اين آثار زير نظر مستقيم دفتر من و با کمک آقای بهادری خريداری شدند. پس از پايان دوره مسئوليت آقای بهادری در مقام رييس دفتر کابينه، کامران ديبا در زمينه انتخاب آثار نقش بيشتری ايفا کرد.

فرح پهلوی در دفتر خود در تهران ۱۳۵۴
اکنون که می بينيد بخش اعظم اين آثار در زيرزمين های موزه خاک می خورند چه احساسی داريد؟
من اميدوارم که اين آثار را از روی بی توجهی در زيرزمين ها انبار نکرده باشند. در دوران حوادث مربوط به سال های انقلاب من به شدت نگران اين آثار بودم و می ترسيدم که آنها را نابود کنند. اما خوشبختانه کارمندان موزه آنها را در زيرزمين ها محافظت کرده و مهدی کوثر رييس دانشکده معماری دانشگاه تهران فهرست کاملی را از اين مجموعه تهيه کرد. او پس از خروج کامران ديبا از ايران رياست موزه هنرهای معاصر را به عهده گرفت.
من تعدادی از اين آثار را در گزارش های خبری ديده ام و خوشحال هستم که از چند سال پيش کاتالوگ جديدی از اين گنجينه منتشر شده و در مقاطعی هم بخشی از اين آثار به نمايش درآمده اند. اميدوارم که فهرست و کاتالوگ دقيقی هم از آثار ايرانی که در دوران من خريداری و جمع آوری شده بودند تهيه شود. همه اينها يک سرمايه ملی برای ايران هستند و بايد به خوبی از آن نگهداری شود. اين مجموعه هنری در خارج از آمريکا و اروپای غربی بی نظير است.
موزه هنرهای معاصر در سال ۱۹۷۶ افتتاح شد. يادم هست که در آن روزها برخی از خبرنگاران خارجی که در مراسم افتتاح شرکت کرده بودند فکر می کردند که ايرانی ها لياقت يک چنين گنجينه هنری را ندارند. اين برخورد توهين آميز بود ولی نبايد فراموش کرد که مجموعه موجود در موزه هنرهای معاصر فقط آثار نقاشان خارجی نيست و آثار هنری ايرانی و همين طور فيلم و عکاسی را نيز شامل می شود.
نظر شما در مورد آثاری که سانسور يا نمايش آنها ممنوع شده است، چيست؟
تا وقتی که اين آثار سالم مانده و به آنها آسيبی نرسد من راضی هستم. اگر نمی خواهند آنها را نمايش دهند مسئله ای نيست. ولی در عين حال بايد پرسيد که آيا هر آنچه در ايران می گذرد واقعا اسلامی است و تنها مشکل مملکت نمايش يا سانسور چند تابلويی نظير نقاشی «رقصندگان باله» اثر «دگا» است؟
اخيرا شنيده ام که تعدادی از تابلوهای فرانسيس بيکن را برای نمايشگاهی به لندن فرستاده اند و برخی از آثار «مکس ارنست» را هم برای نمايشگاهی در مرکز «پمپيدو» به فرانسه فرستاده اند. تابلوهای اين نقاشی که در موزه تهران هستند بهترين آثار او هستند.
نظر يا واکنش شما در مورد آثاری که معاوضه شده اند چيست؟
حقيقت اين است که من واقعا نگران صحبت کردن در مورد اين آثار گرانبها هستم. اکثر اين تابلوها اکنون قيمت بسيار زيادی دارند و به هر دليل و بهانه ای ممکن است در معرض خطر باشند. نمونه اخير آن به گرو گرفتن يکی از تابلوهای جکسون پولاک در گمرک فرودگاه تهران بود. رييس گمرک اعلام کرد به خاطر عدم پرداخت بدهی های وزارت فرهنگ (ارشاد) اين تابلو را به گرو گرفته است.
چند سال پيش يکی از تابلوهای «ويلم دی کونينگ» را با بخشی از يک شاهنامه طهماسبی که به يک کلکسيونر آمريکايی تعلق داشت معاوضه کردند. ارزش اين کتاب در زمان معاوضه در بازار آثار عتيقه حدود شش ميليون دلار بود. اما بعدا يک تاجر آمريکايی که تابلوی «ويلم دی کونينگ» را به بهای ۲۰ ميليون دلار خريده بود آن را چند سال پيش به قيمت و ۱۱۰ ميليون دلار فروخت.
شايد آگر مسئولان هنری ايران واقعا به اين نسخه شاهنامه علاقه زيادی داشتند بهتر بود که شش ميليون دلار پول نقد برای آن می پرداختند. در اين معامله تابلويی با ارزش بيش از ۱۰۰ ميليون دلار به هدر رفت. من فکر می کنم که اين تنها مورد معاوضه آثار موجود در موزه هنرهای معاصر بوده است و اميدوارم که ديگر چنين معاوضه هايی انجام نشود.
آيا نکته ديگری هست که بخواهيد در مورد موزه هنرهای معاصر بگوييد؟
در يکی از گزارش های مستندی که در مورد آثار موجود در زير زمين های اين موزه پخش شده من ديدم تابلويی که «اندی وارهال» از چهره من کشيده است با چاقو پاره شده و يک مجسمه از آثار بهمن محصص را که از آن خوش شان نيامده شکسته اند.
من اين اقبال را داشته ام که با برخی از اين هنرمندان شخصا ديدار کنم. مثلا «مارک چاگال» را در جنوب فرانسه، «سالوادور دالی» را در پاريس، «هنری مور» را در حومه لندن، «پل جنکينز» را در آمريکا و «آرنالدو پومودورو» مجسمه ساز ايتاليايی را نيز ملاقات کرده ام. وی قرار بود سه ستون بزرگ برنزی را برای يکی از تالارهای موزه هنرهای معاصر در تهران بسازد. اما به خاطر حوادث مربوط به انقلاب اين طرح عملا اجرا نشد. چند سال پيش در آمريکا متوجه شدم که اين ستون ها را شرکت پپسی کولا خريداری کرده است.
منبع: رادیو فردا
http://www.radiofarda.com/content/f4_musuem_contemporary_art_gallery_farah_pahlavi/24676232.html
روزنامه گاردین (به زبان انگلیسی):
http://www.guardian.co.uk/world/2012/aug/01/queen-iran-art-collection
کشف سومین گونه انسان نخستین در آفریقا
کشف سنگوارههای جدید نشان میدهد که بر خلاف باور غالب، نوع بشر در گذشتههای دور بیش از یک «نیا» داشتهاست. بر این اساس تا به این لحظه وجود همزمان حداقل سه گونه متفاوت از انسانهای نخستین در کشور آفریقایی «کنیا»، به عنوان خاستگاه اولیه آدمی، به اثبات رسیدهاست.
به نوشته مجله «نشنال جیوگرافیک»، بر پایه پژوهشی به سرپرستی دو سنگوارهشناس به نام «میو لیکی» و «لوئیز لیکی» همزمان با پیدایش نخستین انسانهای اولیه بر روی کره زمین، در منطقهای که امروز کشور کنیا نام دارد، سه گونه متفاوت از انسانهای اولیه زندگی میکردند.
سنگواره جدید برجای مانده از انسانهای اولیه مشتمل بر یک صورت، آرواره پایینی کامل و بخشی از یک آرواره دیگر است. این فسیلها در شرق دریاچه «تورکانا» بین سالهای ۲۰۰۷ و ۲۰۰۹ کشف شدهاند. یافتههای اخیر نتیجه ۴۰ سال جستوجو و بررسی دانشمندان بوده و مستندات کافی را در اختیار دانشمندان قرار داده تا جمجمه کشف شده در سال ۱۹۷۲ را یک گونه جدید در کنار دو گونه دیگر طبقهبندی کنند.
قدمت بقایای گونه جدید انسانهای اولیه در حدود ۱٫۷۸ تا ۱٫۹۵ میلیون سال پیش تخمین زده میشود. سنگوارههای جدید در محلی حدود ده کیلومتری از محل کشف جمجمهای مشابه در ۱۹۷۲ یافته شدهاند.
در همین ارتباط شبکه «بیبیسی» نیز گزارش داده که با کشف این سه سنگواره، پژوهشگران میتوانند با اطمینان بیشتری اعلام کنند که «انسان رودولفی» واقعاً گونهای انسان بوده که حدود دو میلیون سال پیش «به همراه دیگر انواع انسانهای نخستین» میزیستهاست.
«بیبیسی» در ادامه میافزاید: مدتها بود که قدیمیترین نیای بشر را گونهای انسان اولیه با نام «انسان راستقامت» میدانستیم که حدود ۱٫۸ میلیون سال پیش زندگی میکرد. این گونه انسان سرهایی کوچک و ابروهایی برجسته داشت و به شکل ایستاده بر روی دو پا حرکت میکرد. این منوال تا ۵۰ سال پیش به همین شکل ادامه داشت تا اینکه پژوهشگران به گونه کهنتری از انسان اولیه برخوردند که نام «انسان ماهر» را بر او نهادند. بر اساس نظر دانشمندان، «انسان ماهر» همعصر با «انسان راستقامت» بوده و یافتههای جدید نشان میدهد که علاوه بر این دو، گونه سومی از انسان نخستین نیز همزمان بر روی کره خاکی وجود داشتهاست، یعنی سه گونه متفاوت از انسانهای اولیه در آن واحد در زمین زندگی میکردهاند.
جالب اینجاست که دانشمندان میگویند احتمال کشف گونههای دیگری از انسانهای نخستین نیز وجود دارد.
مجله «نشنال جیوگرافیک» هم با اشاره به توجه محققان به ویژگی صورت پَخ جدید انسانهای اولیه، از قول یکی از پژوهشگران کاشف سنگوارههای جدید در کشور «کنیا» مینویسد، «امروز دیگر میدانیم که وجود صورتهای پخ در گونه متمایزی از انسانهای اولیه وجود داشته و برخلاف آنچه در گذشته فکر میکردیم، نمونه سنگواره چهل سال پیش متعلق به یک انسان ناقصالخلقه نبود.» این محقق در عین حال ویژگی دیگری را در گونه جدید حائز اهمیت دانسته و میگوید «محفظه مغز این گونه از جهت بلندی پیشانی نسبت به دیگران متمایز بود، چون جمجمه مغز نسبتاً بزرگی را در خود جای داده بود؛ البته این را هم بگویم که این مغز هنوز به رشد مغز «انسان راستقامت» نرسیده بود.»
در این میان پرسشی نیز مطرح میشود، اگر دو نمونه انسان اولیه در یک زمان و مکان همزیستی داشتهاند، کدامیک به مرحله بعدی تکامل جهش یافت و نیای نزدیک بشر، یعنی «انسان راستقامت» را به وجود آورد؟
به باور «ویلیام کیمبل» بررسی بدن «انسان ماهر» که صورتی کوچکتر اما برجستهتر داشت نشان میدهد احتمال اینکه این بشر اولیه خویشاوندی نزدیکتری با «انسان راستقامت»، نیای بزرگ بشر امروزی، داشته باشد وجود دارد، «اما» آن گونه که کیمبل میافزاید نظریههایی «در نقض» این گمانه نیز مطرح شدهاند.
پرسش دیگری که در برابر دانشمندان قرار دارد این است که چگونه انسانهای نخستین بدون اینکه برای همدیگر مزاحمتی ایجاد کنند با موفقیت همزیستی داشتهاند. ویلیام کیمبل در این باره میگوید که «شیوه زندگی این سه گونه و قلمرویی که برای خود انتخاب میکردند در این همزیستی مؤثر بوده و اینکه مثلاً کدام نوع چه جیره غذایی را مصرف میکرد یا اینکه کدام گونه توانایی بالا رفتن از درختان را داشت.»
یکی از فرضیاتی که درباره جمجمه جدید گونه سوم انسان نخستین (با شماره شناسایی ۱۴۷۰) مطرح شده آن است که این نوع انسان به کمک استخوانهای آرواره قدرتمند، جونده خوبی بودهاست.
توانایی جویدن خوراکیهای سخت به ۱۴۷۰ این امکان را میداد تا در مناطقی زندگی کند که دانههای گیاهی، میوههای سفت یا حتی گوشت به وفور یافت میشد و این انسانهای اولیه میتوانستند با استفاده از منابع فوق دیگر مواد غذایی را برای بستگان خود، یعنی «راستقامتها» و «ماهرها»، بگذارند.
البته این گمانه نیز وجود دارد که گونههای انسانهای نخستین [بر خلاف ما] به راحتی با یکدیگر کنار میآمدند.
به قول یکی از پژوهشگران «میمونهای امروز هم مثل انسانهای اولیه به خوبی در کنار هم زندگی میکنند، نمونهاش را میتوانید در قبایل میمونی مشاهده کنید که گاه دو قبیله میمون از دو گونه متفاوت بدون مشکل در کنار هم زندگی میکنند.»
منبع: رادیو فردا